تبلیغات
بزرگ ترین پایگاه پرسش های عقیدتی
منوی كاربری

این وبلاگ را صفحه خانگی خود كن !    به مدیر وبلاگ ایمیل بزنید !    این وبلاگ را به لیست علاقه مندی های خود اضافه كنید !

پیغام مدیر : به شما كاربر گرامی سلام عرض می كنم . امیدوارم در این وبلاگ دقایقی خوبی را سپری كنید . برای آگاهی از امكانات این وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه این وبلاگ را مشاهده نمایید .

نظرسنجی
آدرس های دیگر
صفحات وبلاگ
1 2 3 4

لینك به ما / لوگوی دوستان
لینك به ما


لوگوی دوستان

آمار وبلاگ
امروز :

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل بازدیدها :

كل مطالب :

كل نظرات :

ایجاد صفحه : - ثانیه

چهارشنبه 19 مهر 1385
آیا بعد از مرگ انسان‏ها همدیگر را می‏بینند؟

انسان پس از مرگ به عالم وسیع‏تر و بازتری وارد می‏شود، كه در آن حدود و قیود ماده نیست. روح آزادتر است و به هر كجا خواست، پرواز می‏كند. طبق روایات، ارواح خوب و پاكیزه در یك جا (وادی السلام) جمع می‏شوند و ارواح زشتكاران در مكان دیگری مانند برهوت اجتماع می‏كنند.

در كتاب كافی نقل شده است كه شخصی به حضرت صادق(ع) گفت: برادرم، در بغداد است و نگرانم كه در همان جا بمیرد. امام فرمود: باك نداشته باش! هر جا كه خواهد بمیرد، چون هیچ مؤمنی در شرق یا در در غرب زمین باقی نمی‏ماند مگر آن كه خداوند روح او را در وادی السلام با ارواح مؤمنان دیگر قرار می‏دهد.

آن شخص پرسید: وادی السلام كجا است؟

حضرت فرمود: در پشت كوفه(نجف) بدان من اجتماع ارواح را می‏بینم كه حلقه حلقه نشسته اند و با یكدیگر گفت و گو دارند.(1)

"حبه عرنی" از امام امیرالمؤمنین(ع) پرسید: آیا مردگان با هم تكلم و مؤانست دارند؟ حضرت فرمود: بلی، اگر پرده از جلوی چشمان تو برداشته شود، آن‏ها را می‏بینی كه حلقه حلقه نشسته‏اند. آنان روح هایی هستند و هر مؤمنی در هر كجا كه از دنیا برود، روح او به وادی السلام منتقل می‏شود. وادی السلام بقعه‏ای از بهشت عدن است.(2)

ذره ذره كاندرین ارض و سماست‏

جنس خود را همچو كاه و كهرباست‏

نوریان مر نوریان را جاذبند

ناریان مر ناریان را طالبند(3)

در روایت دیگر امیرالمؤمنین(ع) فرمود: "ارواح كافران در وادی برهوت یمن اجتماع می‏كنند".(4)

پی‏نوشت‏ها:

1 - سید محمد حسین حسینی طهرانی، معادشناسی، ج‏3، ص 232.

2 - همان، ص 234.

3 - مثنوی، ج‏6، ص 601، چ میرخانی.

4 - محمد حسین حسینی طهرانی، معادشناسی، ج‏3، ص 236.

 

نوشته شده توسط محمدرضا بهروز ساعت 09:10 ق.ظ موضوع مطلب :‌ معاد ,

ویرایش شده در چهارشنبه 19 مهر 1385 و ساعت 10:10 ق.ظ

لینك ثابت | نظرات ()

چهارشنبه 26 اسفند 1383
چرا در بحث شهادت شهود شهادت دو زن عادل به اندازة شهادت یك مرد عادل ارزش دارد؟ توضیح دهید

 در بسیارى از حقوق و جزا ئیات مرد و زن با هم تفاوت دارند مثلاً اگر مردى مرتد شود با شرایطى حكم او قتل است ولى اگر زنى مرتد شود حكم او قتل نیست یا وظایفى كه بر دوش مرد قرار داده شده بر زن نیست. مكانیسم خلقى زن و مرد با هم متفاوت است. روحیات و اخلاق زن و مرد با هم یك جور نیست. توقعى كه خداوند از زن دارد با توقعى كه از مرد دارد یكى نیست. خداوند زن را براى امرى خلق كرده و مرد را براى هدف دیگرى آفریده است. این دو گرچه از یك جنس ند. امّا هر چند كه از یك جنس باشند، با هم مساوى نیستند.

بحث شهادت و اطلاع رسانى به قاضى ربطى به ماهیت مرد و زن و خلقت آن دو ندارد. در بعضى موارد كه شهادت مربوط به زنان باشد اصلاً شهادت مردان مورد قبول نیست چون مرد در آن موارد نمى تواند شاهد باشد. در وقایع و رخدادهاى كوچه و بازار، مردان بیشتر از زنان دست اندر كار هستند. مردان به خاطر كار و تلاش و به دست آوردن زاد و توشه و گذران زندگى با رخدادها و وقایع اجتماعى بیشتر مأنوس اند و اگر واقعه اى رخ داد، بیشتر و بهتر در معرض اطلاع اند. فرض كنیم در خیابان دو نفر با هم دعوا مى كنند و با چوب و چا قو و سنگ به جان یكدیگر افتاده اند. پس از چند دقیقه مردان اطراف آنان را گرفته و آنان را از یكدیگر جدا مى كنند. این جا اگر قتلى یا جراحتى واقع شد مردان چون شاهد و ناظر بوده اند بهتر مى توان از آنان شهادت را پذیرفت.

در این جور وقایع یا اصلاً زنان حضور ندارند یا اگر حضور داشته باشند خود را كنار مى كشند یا مردان آنان را به عقب مى رانند. از این رو پذیرفتن شهادت مردان و نپذیرفتن شهادت یك زن مسئله طبیعى است و ربطى به نقص یكى و كمال دیگرى ندارد.

از طرفی بر اساس نظر روانشناسان زنان ازروحیه لطیف تربرخوردارند و احساسی تر هستند بنابراین سریعتر مطالبی را قبول می كنند و زودتر تحت تاثیر قرار می گیرند.

·                            ‏و به تعبیر دیگر «شهادت» در قوانین قضایى اسلام در زمره حقوق قرار ندارد. شهادت حقى نیست، بلكه تكلیف و مسئوولیت است؛ یعنى انسان وظیفه دارد براى این كه حقوق دیگران پایمال نگردد، شهادت بدهد. بدین جهت است كه قرآن كتمان شهادت را حرام اعلام نموده است.(1)
اگر شهادت برخى در دادگاه پذیرفته نمى‏شود، یا كم‏تر پذیرفته مى شود، گویاى سهل‏تر بودن تكلیف و مسئوولیت است، نه تضییع حقوق.
اسلام در برخى امور مردان را از تكلیف شهادت معاف دانسته و آن را در انحصار زنان قرار داده است، امّا در برخى امور زنان را از آن معاف دانسته و آن را در انحصار مردان در آورده و در برخى امور شهادت دو زن را برابر با یك مرد قرار داده است.
همه این قوانین بر پایه حكمت و هماهنگى بین نظام تشریع با نظام تكوینى بنا نهاده شده است.
توضیح:
براى بشر دو نظام وجود دارد: نظام تكوین و تشریع.
نظام تكوینى، یعنى قوانین، وظایف و مسئوولیت هایى كه از سوى خلقت بر آدمى فرمانروایى مى‏كند و ربطى به حوزه اختیارى بشر ندارد. در این حوزه براى هر یك از دو جنس نرینه و مادینه وظیفه خاص و هماهنگ با امكاناتى كه دارند، در نظر گرفته شده است، به گونه‏اى كه انكار آن از هیچ فردى پذیرفتنى نیست.
نظام تشریع، یعنى قوانینى كه به حوزه فعالیت‏هاى اختیارى بشر مربوط است. این نظام اگر برگرفته، منطبق و هماهنگ با نظام تكوینى نباشد، فاقد ارزش است. ارزش و توانمندى نظام تشریع به میزان انطباق آن با ظرفیت‏هاى وجودى موجود در نظام تكوینى است.
حال مى‏گوییم: در نظام تكوین بین زن و مرد از چند جهت تفاوت‏هاى زیادى وجود دارد، بدین شرح:
1- از جهت اعضا و جوارح: دو جنس زن و مرد در تمامى اعضا و جوارح با یكدیگر اختلاف دارند، چه اعضا و جوارحى كه به عضو جنسى و تولید مثل مربوط است و چه غیر آن. رویش مو در بدن زن و مرد، چربى زیر پوست، بافت‏ها، ظرافت و ضخامت پوست، شكل و وزن حجمى استخوان‏ها، مقدار مواد آلى و كانى در استخوان‏ها، درشتى عضلات، زور بازو، شكل هندسى و حجم و وزن مغز، وزن قلب، ضربان نبض، فشار خون، حرارت بدن، میزان و تعداد تنفس در دقیقه، قد، وزن، ارتعاشات صوتى، ترشحات بدن، میزان گلبول‏هاى سفید و قرمز در خون، گنجایش و حجم ریه، و الگوى رشد جسمانى در آغاز از دو جنس نرینه و مادینه. خلاصه این كه همه چیز در زن و مرد حتى در یك تار مو متفاوت است.(2)
2- از نظر احساسات، عواطف، تمایلات و اخلاق: طبق نظر روانشناسان، محبت، رفتار انفعالى، رفتار عاطفى و حمایت كننده، از ویژگى‏هاى زنانه است. در برابر این امور، پرخاشگرى، استقلال، رقابت، سلطه و حاكمیت را از ویژگى‏هاى مردان بر شمرده‏اند.(3)
نیز گفته‏اند: داشتن دلى پر مهر و عاطفه و احساساتى آتشین، جلوه گرى، دلربایى، آرایش گرى، دوستدار پارچه و لباس و طلا و امور زینتى از خصائص زنان است.(4)
زن در تقلید، مدپرستى، تجمّل پرستى، خنده و گریه از مرد پیش قدم است.(5)
زنان به جهت این كه از نیروى احساس و عاطفه بیشترى بهره مندند، از صحنه‏هاى احساسى و عاطفى بیشتر متأثر مى‏شوند و به هیجان مى‏آیند.(6)
از تفاوت‏هاى موجود در نظام خلقت، تفاوت‏هایى در نظام تشریع پدید مى‏آید، بدین جهت در برخى از تكالیف و مسئولیت‏ها بین زن و مرد تفاوت هایى وجود دارد كه سؤال مذكور از جمله آن‏ها است. در ظرفیت وجودى زنان دو چیز بیش از مردان است: یكى بُعد عاطفى و دیگرى شرم و حیا و عفت. به نظر روانشناسان فراموشى با میزان احساسات و هیجانات، نیز با میزان شرم و حیا و عفت رابطه مستقیم دارد.
وقتى كه در حوزه تكوینى این ویژگى‏ها وجود دارد، در حوزه تشریع براى محكم كارى (به ویژه در امورى كه مربوط به حقّ النّاس است) مى‏بایست چاره‏اى اندیشیده شود، تا حقوق مردم در شهادت‏ها ضایع نگردد. در این جا سه صورت متصوّر است:
1- به جهت غلبه عاطفه، عفت و هیجانات در زنان كه زمینه ساز فراموشى در برخى امور هیجانى است و هم چنین به این جهت كه گفته شده زنان زودتر به حالت اطمینان در یك مسئله دست مى‏یابند و زود باورند و راحت‏تر تحت تأثیر قرار مى‏گیرند، بگوییم شهادت زنان فاقد ارزش است، تا حقوق از طریق شهادت زنان تضییع نگردد.
این سخن ممكن است از جهت دیگر موجب تضییع حقوق دیگران شود و آن جایى است كه شهادت در انحصار زنان باشد.
2- بگوییم شهادت زنان مانند شهادت مردان اعتبار دارد. این سخن موجب مى‏شود كه به جهت موارد مذكور از اعتبار قضا كاسته شود و به نوعى حقوق مردم تضییع گردد.
3- راه حل معتدل: خداوندى كه انسان‏ها را آفرید و به همه اسرار نهفته آگاه است، فرموده در امورى كه مربوط به حقوق مردم است (حق النّاس، نه حقّ اللَّه) به شهادت زنان ارزش و اعتبار داده شود، لیكن به جهت محكم كارى دو شاهد زن در امورى كه یك شاهد مرد لازم است، یا چهار شاهد زن در امورى كه دو شاهد مرد لازم است، با شرایطى، ارزش و اعتبار دارد. این عین عدل و منطبق با نظام تكوینى است.
پى نوشت‏ها:
1. بقره (2) آیه 283.
2. دكتر سید رضا پاك نژاد، اولین دانشگاه و آخرین پیامبران، ج 19، ص 280 - 293.
3. روانشناسى رشد، ج اوّل، ص 330، از انتشارات سمت.
4. دكتر سید رضا پاك نژاد، همان، ص 281.
5. همان، ص 295.
6. كتاب نقد، ش 12، ص 59

 

<:P:>

نوشته شده توسط محمدرضا بهروز ساعت 05:03 ق.ظ موضوع مطلب :‌ فلسفه احکام ,

ویرایش شده در چهارشنبه 26 اسفند 1383 و ساعت 05:03 ق.ظ

لینك ثابت | نظرات ()

چهارشنبه 26 اسفند 1383
آیهء خمس چیست و چرا یك بار در قرآن آمده است , ولى زكات بیشتر تكرار شده است ؟

آیهء خمس در سورهء انفال است : <و اعلموا أنّما غنمتم من شىءٍ فأنّ لله خُمسه و للرسول ولِذى القربى والیتامى و المساكین و ابن السبیل
(انفال 8 آیهء 41)
مورد این آیه غنایم جنگى است كه متعلق خمس واقع مى شود, ولى مورد باعث نمى شود دیگر موارد مانندسودكار و گنج و معادن و غیره از غنائم محسوب نشود, بلكه در روایات فراوانى هر استفادهء مالى كه از مؤونه ءسال اضافه بیاید, غنیمت حساب شده و خمس آن واجب است
(وسائل الشیعه , ج د, ص 348 حدیث 5)
امّا زكات به موارد متعددى تعلق مى گیرد, مانند گوسفند و گاو و شتر و غلاّت و خرما و انگور و طلا و نقره .

مردم آن زمان این گونه اشیا را داشتند; از این روى گرفتن زكات براى جبران كمبودهاى اجتماعى تكیهء بیشترى شده است , امّا خمس غنایم جنگى , هنگامى بود كه جنگى رخ مى داد. اگر غنایمى به دست مسلمانان مى رسید, پیامبر یا امیرالمؤمنین یا صحابه ابتدا یک پنجم آن را كنار مى گذاشتند و بقیه را بین مسلمانانى كه در جبهه شركت كرده بودند, تقسیم مى كردند.
موارد دیگر خمس , گنج و غوّاصى و تجارتى بود كه در آمد آن از خرجى سال بیشتر باشد. اما موارد دیگرتعلق خمس یعنى گنج و غوّاصى كه بسیار نادر بود و تجارت ها در آن زمان اضافه تر از خرج نبود و غالباً باكمبودهاى فراوانى همراه بود و اصلاً تجارت آن چنانى نبود و هر خانواده اى با چند عدد مرغ و گوسفند ومقدارى كشاورزى , خود را اداره مى كرد. بنابراین خمس , موردش كم بود, ولى زكات زیاد بود ; از این جهت آیات خمس كمتر از آیات زكات است .

 ثانیاً: كلمهء زكات بر صدقات مستحبى بر انفاقات و رسیدن به بیچارگان هم اطلاق مى شود
(سید على اكبر قرشى , قاموس قرآن , ج 3 ص 170)
ثالثاً: حكم الهى و دستور و قانون خدا چه یك بار گفته شود و چه چند بار, در وجوب آن فرقى نیست ونمى توان گفت : خمس را چون یك بار مطرح كرده , پس درجهء وجوبش كمتر از درجهء وجوب زكات است .
رابعاً: اغلب استعمالات كلمهء زكات در قرآن به معناى طهارت و نمو و پاكى نفس آمده و همهء آن ها مربوط به زكات واجب نیست .
 

نوشته شده توسط محمدرضا بهروز ساعت 04:03 ق.ظ موضوع مطلب :‌ فلسفه احکام ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

چهارشنبه 26 اسفند 1383
چرا یك دوم خمس به افراد سیّد تعلّق مى گیرد و صدقه بر آن ها حرام است؟ چرا دادن زكات در قرآن بیشتر از خمس تأكیده شده، اما كسانى كه شامل زكات مى شوند، كمتر هستند؟

 از آیة شریفة «واعلموا أنّما غنمتم من شیءٍ فانّ لله خمسه و للرسول ولذى القربى والیتامى و المساكین وابن السبیل»،[1] استفاده مى شود كه خمس به شش قسمت تقسیم مى شود: الله، رسول، خویشاوندان پیامبر(ص)، یتیم هاى فقیر كه سید باشند، مساكین و ابن سبیل (در راه مانده ها) از سادات.

سه قسم اوّل سهم امامت و رهبرى پیامبر(ص) و امامان(ع) است، چون سهم الله نیز مال پیامبر(ص) است. این سه سهم، سهم مقام پیشوایى و زعامت است كه با وجود و حضور آن بزرگواران در اختیار آنان قرار مى گرفت.

در زمان ما كه زمان غیبت حضرت مهدی(ع) است، این سه سهم كه از آنِ حضرت(ع) است به نائب عام ایشان كه مجتهد جامع الشرائط باشد، اختصاص مى یابد. او باید این اموال را در مصارف صحیحى كه مربوط به جامعة اسلامى است هزینه كند. پس سهم امام(ع) كه نیمى از خمس است در ابتدا از آنِ امام(ع) و حقّ امام زمان(ع) است. او نیز سیّد است، ولى نوّاب خاص یا عامّ حضرت لزومى ندارد كه سیّد باشند. حق امامت به آنان منتقل مى شود، گرچه سیّد نباشند.[2]

امّا سه قسم دوم (یتیم ها و مساكین و ابن السبیل) باید از سهم سادات پرداخت شود.

بنابراین كلّ خمس به شش قسم تقسیم مى شود. سه قسم حق امامت است و سه قسم حق فقرا از سادات است.

در باب خمس مى گویند خمس به دو قسم تقسیم مى شود؛ نیمى از آن سهم امام(ع) و نیمى سهم سادات است. در حقیقت تمام خمس مال سادات است ولى نیمى از آن كه سهم امام است به مرجع تقلید كه نائب عام امام است پرداخت مى شود و او در راه نشر مقام امامت و تبلیغ دین از آن استفاده مى كند.

علّت این كه صدقة واجب یعنى زكات مال و زكات فطرة غیر سید بر سید حرام است، روایاتى است كه زكات را چرك دست مردم دانسته و سادات را از گرفتن آن برحذر كرده است تا این كه سادات احترام خود و رسول الله(ص) را حفظ كرده و به عنوان گرفتن زكات سر این زمین و ‌آن زمین به این سرا و آن سرا به گدایى نیافتند. چون بر اساس آیة شریفة «خذ من أموالهم صدقةً تطهرهم و تزكیهم»،[3] (از اموال مردم زكات بگیر تا آنان را پاك گردانی) استفاده مى شود كه زكات دادن موجب پاك شدن اموال مى شود. به سادات گفته شده كه زكات چرك است[4] تا از توجه سادات به زكات جلوگیرى شود، در نتیجه احترام سادات محفوظ بماند.

علت این كه در قرآن زكات بیشتر مطرح شده ولى خمس كمتر مطرخ شده، این است كه متعلق زكات بیشتر است. زكات به نُه چیز كه تمامى آن ها در دست مردم فراوان بوده است و استفاده آن در مصارف هشت گانه و تعمیم بر غیر سادات كه میلیون ها برابر سادات اند مى تواند علّت طرح بیشتر زكات در قرآن باشد.

[1] انفال(8) آیة‌41.

[2] مستمسك العروه الوثقی، ج 9، ص 567 به بعد.

[3] توبه (9) آیة 103.

[4] مستمسك العروه الوثقی، ج 9، ص 307.

نوشته شده توسط محمدرضا بهروز ساعت 04:03 ق.ظ موضوع مطلب :‌ فلسفه احکام ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

چهارشنبه 26 اسفند 1383
چرا در قران به زكات بیشتر از خمس تأكید شده است، در حالى كه افراد واجد شرایط خمس بیشتر هستند؟ مگر زكات چه فرقى با خمس دارد؟


 
واژه زكات در قرآن ده‏ها بار ولى واژه خمس تنها یك بار آورده است، لیكن باید توجه داشت كه زكات در لغت دو معنا دارد: یكى نمو و رشد و زیادتى، و دیگرى طهارت و پاكى.
این مفهوم در معناى خاص شرعى به كار رفته و آن عبارت است از مالى كه انسان به عنوان وظیفه شرعى با یك سرى شرایط و ضوابط پرداخت مى‏كند.
همان گونه كه برخى از پژوهشگران اسلامى گفته‏اند «زكات» دو معنا دارد، یكى معناى خاص كه در عرف اسلامى به آن زكات گفته مى‏شود كه در نُه چیز یا بیشتر با نصاب خاص، پرداخت آن فرض ولازم است. دیگر معناى عالم كه شامل تمامى پرداخت‏هاى واجب مالى مانند صدقه، خمس و... مى‏گردد.
دلیل این سخن نامه پیامبر(ص) به پادشاهان حیره است كه فرمود: بپردازید زكات را از غنیمت‏ها، خمس خدا و رسول و آن چه خداوند از صدقه بر مؤمنان واجب گردانیده است».(1)
با توجه به این سخن گرچه در یك مورد از عنوان خمس سخن به میان آمده است. امّا در موارد دیگر كه عنوان زكات به طور مطلق و عام به كار رفته، این هم به گونه‏اى وظیفه خمس را بیان داشته است.
پى نوشت‏ها:
1. سید مرتضى عسكرى، معالم المدرستین، ج 2، ص 97.

 

نوشته شده توسط محمدرضا بهروز ساعت 04:03 ق.ظ موضوع مطلب :‌ فلسفه احکام ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

چهارشنبه 26 اسفند 1383
چرا در قرآن و حدیث فقط مسئله زكات مطرح است، ولى از اهمیّت خمس خبرى نیست، در حالى كه امروزه زكات براى كشاورزان و دامداران است، ولى خمس همه را شامل مى‏شود؟
<:P:>


 این كه بگوییم در قرآن و حدیث فقط زكات مطرح شده و از خمس خبرى نیست، صحیح نمى‏باشد، زیرا این مسئله هم در قرآن بیان شده و هم احادیث فراوان بر واجب بودن خمس دلالت دارد.
قرآن كریم مى‏فرماید: »واعْلموا أنّما غنمتم مِن شى‏ء فأنّ‏للَّه خمس و للرسول والذى القربى والیتامى والمساكین وابن السبیل إنْ كنتم آمنتم باللَّه؛ بدانید هرگونه غنیمتى به دست آورید، خمس آن براى خدا و براى پیامبر و براى ذى القربى و یتیمان و مسكینان و درماندگان در راه است، اگر به خدا ایمان آورده‏اید«.(1)
این آیه كه براى بیان وجوب خمس نازل گردیده، با تأكیداتى همراه است كه كاملاً اهمیت خمس را مى‏رساند: در احادیث در مورد خمس به تفصیل سخن گفته شده است، كه چند روایت را ذكر مى‏كنیم:
امام باقر(ع) فرمود: »بر احدى حلال نیست كه در خمس تصرّف كند و چیزى با آن بخرد مگر این كه حق ما را به ما برساند«.(2)
حضرت صادق(ع) فرمود: »من با این كه نیازمند نیستم، از شما درهم (خمس) را مى‏گیرم، به خاطر آن كه مى‏خواهم با دریافت خمس، مال شما را پاكیزه گردانم«.(3)
امام باقر(ع) فرمود: »خمس بسیار مهم است. عمل نمى‏كند به آن مگر كسى كه قلبش با ایمان مورد آزمایش قرار گرفته باشد«.(4)
حضرت صادق(ع) فرمود: »خداوند صدقه (زكات) را بر ما حرام نموده و به جایش خمس را حلال فرموده است«.(5)
پس مسئله خمس به عنوان یك واجب دینى در قرآن و حدیث مطرح شده، آن هم به گونه‏اى كه كاملاً حكایت از عنایت شرع انور به این واجب الهى مى‏كند. بلى زكات در قرآن بیشتر مطرح شده و در 32 آیه از زكات نام برده شده، ولى باید توجه داشت كه اوّلاً وجوب زكات فقط در یك آیه آمده:(6) بقیه آیات زكات یا درباره صدقات مستحبى است،(7) یا پرداخت زكات به عنوان صفتى از صفات مؤمنان و مردان خدا ذكر شده،(8) یا در مورد زكات در ادیان گذشته است.(9) در برخى آیات »زكات« به معنى پاكى به كار رفته،(10) نه به معناى زكات واجب؛ بنابراین معناى زكات گسترده بوده و شامل انواع مختلف كمك مالى و غیر مالى، واجب یا مستحب مى‏شود، در حالى كه معناى خمس یك چیز بیشتر نیست.
ثانیاً ممكن است علت كثرت آیات زكات این باشد كه در زمان نزول قرآن و محیطى كه قرآن نازل گردید، عمده ثروت مردم آن زمان، چیزهایى بود كه زكات در آن‏ها واجب است، مثل جو و گندم و خرما و گاو و گوسفند و شتر. غالباً مردم غیر از این‏ها چیزى نداشتند تا در قرآن گفته شود.
ثالثاً شاید بتوان گفت كه چون موارد مصرف زكات بیشتر بوده، تأكید بیشترى بر زكات و پرداخت آن شده است. مصرف خمس فقط براى پیامبر و ذوى القرباى بوده و اینان بخششى كوچك از جامعه بودند، ولى مصرف زكات بسیار وسیع‏تر بود، زیرا تمامى فقرا و مساكین وابن السبیل و فى سبیل اللَّه و غارمین (بدهكارن) مشمول گرفتن زكات مى‏شدند.
رابعاً: چون مصرف خمس، مخصوص پیامبر و خویشان حضرت بود، كمتر به آن گوشزد شد، تا كسى توهم نكند پیامبر براى خود و خویشان دست و پا زده است، ولى چون زكات براى عموم مردم بود، بسیار در قرآن و روایات نسبت به پرداخت آن تأكید شده است، بنا بر نقل تاریخ، سیره و روش مسلمانان و حاكمان صدر اسلام در گرفتن زكات با اجبار بوده است. پیامبر پنج نفر را از مسجد به خاطر عدم پرداخت زكات اخراج كرد و فرمود: »تا زكات مالتان را پرداخت نكرده‏اید، در مسجد نماز نخوانید«.(11) بدین جهت زكات از بیت المال مسلمین محسوب مى‏شود كه مورد مصرف آن مردم فقیر و بدهكار و كارهاى به زمین مانده مربوط به مسلمین مى‏باشد. البته این مطلب مورد بحث است كه آیا زكات فقط به نُه چیز تعلق مى‏گیرد یا به كل اموال (اعم از مال التجاره، انواع میوه، محصولات كشاورزى و غیره)؟
اگر به كلّ اموال زكات تعلق بگیرد، بودجه بسیار عظیمى خواهد شد كه صدها برابر خمس خواهد گشت.
پى نوشت‏ها:
1. انفال (8) آیه 41.
2 و 3 و 4. وسائل الشیعه، ج 6، ص 337 و 338 و 350.
5. همان، باب 29، از ابواب مستحققین زكات، حدیث 7.
6. توبه (9) آیه 103.
7. نمل (27) آیه 3؛ روم (30) آیه 39 و... .
8. حج (22) آیه 41؛ لقمان (31) آیه 4؛ نور (24) آیه 37.
9. مریم (19) آیه 31 و 55؛ انبیا (21) آیه 73.
10. كهف (18) آیه 81؛ مریم (19) آیه 13.
11. وسائل الشیعه، ج 9، ص 24.
 

نوشته شده توسط محمدرضا بهروز ساعت 04:03 ق.ظ موضوع مطلب :‌ فلسفه احکام ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

دوشنبه 24 اسفند 1383
اهمیت توحید از نظر عقلی چیست ؟

توحید اعتقاد به یكتایى خداوند عزوجل و نفى شریك براى او در آفرینش و تدبیر و دیگر صفات خاصه پروردگار است.

   از نظر عقلى در نظام هستى هر آنچه اثر و كمال وجودى است و اصل وجود داراى درجات و مراتبى است. همچون نور كه قسمى از آن ضعیف است و قسمى دیگر شدید و قوى وجود نیز داراى شدت و ضعف است و این مراتب وجودى به واسطه شدت و ضعف در یك سلسله طولى واقع مى‏گردند به طورى كه هر چه رو به بالا برویم (منظور ارتقاء وجودى است نه بالا رفتن جسمانى و فیزیكى) وجود قوى‏تر و شدیدتر و وسیع تر مى‏گردد و بالعكس هر چه رو به پائین برویم وجود ضعیف‏تر و سنگ‏تر مى‏شود. و هر مرتبه از مراتب بالا واجد كمال مراتب پایین است. اما مراتب پائین كمالات مراتب مافوق را دارا نمى‏باشند. از اینرو همچون حقیقت و مراتب نور كه مثلاً نور با صد درجه قوّت. واجد كمال نوریت درجه 90 مى‏باشد به علاوه كمالى افزون اما نور درجه 90 داراى همه كمال نوریت درجه صد نمى‏باشد چون مادون آن رتبه است.

    و همین طور تفاوت دو مرتبه نور و اشتراك آن دو به نور است یعنى اختلاف دو منبع نورانى به نور است (در نور با هم اختلاف دارند) و همچنین اشتراك آنها نیز به نور است. در باب حقیقت وجود نیز ماجرا از همین قرار است تفاوت مراتب وجود به خود وجود است یعنىشدت و ضعف وجودى بین آنها تمایز ایجاد كرده. در عین اینكه اشتراك آنها نیز به وجود است.

    حال با تبیین این مقدمه یك سر این سلسله طولى وجود منتهى مى‏گردد به ضعیف‏ترین مراتب وجود كه در مرز عدم و نیستى است. و طرف دیگر این سلسله وجود مطلق و شدید و بى نهایت و بى كرانه‏اى است كه آن را واجب الوجود یا خداى متعال مى‏نامیم و چون در رأس سلسله است و این سلسله طولى است كمالات همه موجودات پائین‏تر را داراست به علاوه كمالاتى كه اختصاص به وجود واجب حضرتش دارد. و این شدت وجود و بى حدّى را وجوب وجود و محدودیت موجودات غیر حق تعالى را امكان مى‏نامیم.

    نتایج این بحث (متناسب با مقدمات) اینست كه اولاً هیچ كمالى در موجودات امكانى نیست كه وجود حق تعالى آن را فاقد باشد.

    ثانیا همه كمالات موجودات امكانى برگفته از وجوب واجب حق تعالى است.

    ثالثا عدم نهایت و بى كرانگى وجود حضرت حق فرض شریك برایش باقى نمى‏گذارد و همین است معناى توحید.

اما آثار توحید به نحو اجمال

  انسان موحّد در مى‏یابد كه همه كمالات از آن خداست. و هر كمالى را در وجود خویش مى‏بیند آن را معلول خداوند و لطف پروردگار مى‏شمارد جز به درگاه حق به هیچ كس نظر استقلالى نمى‏نماید. چرا كه همه در وجود و آثار وجودیشان معلول خدایند. همه موجودات امكانى را محتاج و نیازمند مى‏یابد و فقط حضرت حق را غنى و بى نیاز و همین امر تثبیت ماجراى بندگى است. در مى‏یابد كه بنده است و باید مولاى حقیقى را بندگى كند و این هدف خلقت است.

اقسام توحید

  توحید اقسام فراوانى دارد كه مهمترین آن‏ها عبارتست از توحید خالقى، توحید ربوبى، توحید عبادى. وقتى انسان معتقد شد نظام آفرینش را اللّه آفریده و اوست كه این نظام را مى‏پروراند فقط در برابر فرمان الله اطاعت مى‏كند و بس این قسم توحید را در اصطلاح توحید عبادى گویند. در توحید عبادى معبود و آنچه ستایش مى‏كنیم یكى است. توحید خالقى یعنى خالق و آفریدگار یكى است و توحید ربوبى به معناى یگانگى رب و پروردگار است. موحد كسى است كه در مقام توحید ربوبى معتقد باشد كه تمام جهان امكان آفریده خداى واحد ودر تحت تدبیر و پرورش اوست. رب یكى است (رب یعنى مالك و مدبر و پرورنده. خالق یعنى آفریننده)، (تفسیر سوره ابراهیم، آیه ‏الله جوادى آملى، ص 15).

آثار توحید به نحو تفصیل

  خاصیت توحید آن است كه انسان از خداوند بترسد و از احدى غیر از او هراس نداشته باشد انبیاء چنین بودند كه از خدا مى‏ترسیدند و از احدى هراسناك نبودند وارثان انبیاء هم اینچنین هستند. اما آنها كه هم از خدا مى‏ترسند و هم از آبروى خود حساب مى‏برند هرگزراهى كوى نبوّت و رسالت نیستند. اگر آبروست چه بهتر كه در راه دین ریخته شود و اگر خون است چه بهتر كه به پاى نهال مذهب ریخته شود. اگر كسى متاع گران قدرى دارد چه بهتر كه نثار دین كند. آنكه مى‏گوید من از آبرویم مى‏ترسم یعنى این سرمایه را در راه دین صرف نمى‏كنم. اوهم از خدا مى‏ترسد و هم از خلق خدا. او در ترس ثنوى (مشرك) است و موحد نیست چرا كه بت‏ها بر دو قسم است بت غلیظ و بت لطیف. غلیظ‏ترین و ستبرترین بت‏ها همین سنگ و چوب‏هاى تراشیده شده و لطیف‏ترین بتها هوى و هوس‏هاى درونى است بت بتكده دل به قدرىظریف و لطیف است كه خود بت تراش و بت فروش و بت پرست هم آنرا نمى‏شناسند. انسان چه در مورد بت برون و چه در مورد بت درون مشمول نفرین ابراهیم خلیل است كه فرمود: «اف لكم و لما تعبدون من دون الله»؛(انبیاء، آیه 67).

    سخن خلیل حق سلام الله علیه تنها درباره بت‏هاى برونى و ساخته از چوب و سنگ نبود. فرمود اُف بر شما و چیزى كه غیر خداست آن را مى‏پرستید و این سخن همه انبیاى ابراهیمى است و همچنان زنده است و اگر كسى در ترس و امید اهل توحید باشد یقینا از جهت اعتقاد درونى و بینش دل هم موحد است ابتدا موحدانه جهان و جهان آفرینش را مى‏شناسد و سپس موحدانه از چیزى مى‏ترسد یا به چیزى دل مى‏سپارد.

    (خَشْیت) وصف موحدان است اما یك وقت انسان از خداى غایب مى‏ترسد و یك وقت از خداى شاهد حاضر. ترس همیشه یكسان نیست خصوصیت آن بینش درونى است كه مایه خصوصیت ترس است ما اگر خدا را غایب بپنداریم و بگوئیم خدایى را كه از اومى‏ترسیم بعدها او را خواهیم دید و در محكمه‏اش حاضر مى‏شویم این ترس از غایب است و ترس از غایب آن چنان موثر نیست لكن اگر خدا را حاضر و شاهد و ناظر بدانیم و بدانیم كه در محضر او هستیم و بدانیم فردا داور است و امروز شاهد و بدانیم كه در محكمه عدل خدا گذشته ازشهادت دست و پا فرشته‏ها، خود خداوند نیز شاهد است بهتر او را عبادت مى‏كنیم در این حال اگر از او بترسیم این ترس از شاهد است.

    امام على(ع) فرمود: «اتّقوا المعاصى فى الخلوات فان الشاهد هو الحاكم ؛ از گناهان پنهانى بترسیر زیرا آن كس كه امروز مى‏بیند، فردا قاضى و داور خود اوست» (نهج‏البلاغه، حكمت رقم 324 - عرفان و حماسه آیه ‏الله جوادى آملى، گفتار سوم، ص 82 - 80).

وصف دیگر موحد

 عمل توحیدى آن است كه كار را نه به خودت واگذار كن و نه به غیر خودت كار را تنها از آن خدا بدان و بدان كه تنها او عالم را تدبیر مى‏كند هیچ نعمتى بالاتر از نعمت توحید نیست و هیچ گناهى هم بدتر از شرك نخواهد بود «ان الشرك لظلم عظیم»؛ (سوره لقمان، آیه 13).

    حال آیا رواست كه انسان در تمام حالات هستى در كنار سفره خداى واحد بنشیند و غیر خدا را به عنوان رب مبدأ اثر بداند؟! این شرك، رسوایى در جهان را به دنبال خواهد داشت، (عبادات، آیه ‏الله جوادى آملى، بخش اول، ص59).

مقام توحید:

  در این مرحله كه مرحله «لا تجعل مع الله الها آخر»؛ (سوره اسراء، آیه 22)است شخص مى‏گوید غیر از ذات اقدس خداوند احدى مالك و تملك چیزى نیست «قل اللهم مالك الملك تؤتى الملك من تشاء و تنزع الملك ممنّ تشاء و تعزّ من تشاء و تذلّ من تشاء بیدك الخیر انك على كل شى‏ء قدیر»؛ (سوره آل عمران، آیه 26).

 انسان مى‏یابد كه هر گونه قدرتى ملك خداست او نه تنها مالك سماوات و ارض است مَلِك هم هست و نه تنها مالك انسان است بلكه مالك ملك و سلطنت و نفوذ هم هست و به هر كس كه بخواهد این نفوذ را عطا مى‏كند و از هر كس كه بخواهد آن را مى‏گیرد. آنگاه اشیاء و اشخاص در برابر خداوند جنبه مظهریّت مى‏یابند.

مراحل توحید

  توحید دو مرحله دارد در ابتدا توحید یكى گفتن است یعنى مؤمن «لا اله الاّ اللّه» مى‏گوید و به آن ایمان دارد و غیر الله موجودى را شایسته عبادت نمى‏داند. اما از این مرحله بالاتر یكى كردن است و آن این است كه بداند جز خدا هیچ موجودى مالك چیزى نیست، (مراحل اخلاق در قرآن، آیه ‏الله جوادى آملى، ص 387 - 385).

    خلاصه سخن آنكه اگر توحید در انسان رسوخ یابد در تمام اعتقادات و اعمال او تأثیر مى‏گذارد لذا انبیاء ابتدا به اصلاح این عقیده اهتمام مى‏ورزیدند و مراتب ایمان شخص به مراتب توحید اوست پس توحید اساس و پایه تمام اعتقادات و اعمال انسان مى‏باشد.

براى اطلاعات بیشتر مراجعه شود به:

    1. بیست گفتار استاد شهید مرتضى مطهرى گفتار هفدهم، جهان‏بینى توحیدى استاد شهید مرتضى مطهرى - مبدأ و معاد، آیه ‏الله جوادىآملى

    2. ولایت در قرآن آیت‏الله جوادى آملى، ص 119، تأثیر توحید در رفتار انسان.

3. پیام قرآن، ج 2 و 3 (تفسیر موضوعی)، آیت الله مکارم

4. راه خداشناسی، استاد جعفر سبحانی

5. راه شناخت خدا، محمدی ری شهری

 

نوشته شده توسط محمدرضا بهروز ساعت 11:03 ق.ظ موضوع مطلب :‌ توحید ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

دوشنبه 24 اسفند 1383
ازنظر منطق ریاضی وجود هزاران دنیا و هزاران خالق مستقل ممكن است این ابطال كننده ادله توحید ذاتی است؟

 در باب خداشناسى بایستى با شیوه و اسلوبى منطقى و منظم حركت كرد وتصورات و تصدیقات را بر پایه های روشنى، بنا نهاد.

برخی از یك سو، مدعى هستند كه استدلالات توحید، بر اساس منطق ریاضى (؟!) بى‏پایه است و در پى آن، مى‏گویند كه بر رد توحید هم، دلیلى نیست. این گونه تناقض‏گویى، از هرمنطقى خارج است؛ زیرا بى‏پایگى اشعار به ابطال دارد.

    گذشته از آن «منطق ریاضى» همان منطق ارسطویى است كه از دو زبان استفاده مى‏كند: یكى زبان ریاضى و دیگرىزبان طبیعى. در این زمینه بهتر است با اساتید ریاضى - كه با منطق ارسطویى نیز آشنایى دارند - گفت‏ وگو كنید تاصحت مدعا بر شما آشكار گردد.

    از طرف دیگر، شما هیچ دلیلى بر بى‏پایگى استدلالات ذكر شده توحید، ارائه نكرده‏اید و صرفا به یك ادعاىتوخالى بسنده نموده‏اید، كه این روش هرگز در كاوش‏هاى نظرى قابل قبول نیست.

    نكته دیگر آن كه، وجود هزاران جهان، هیچ ایرادى ندارد؛ بلكه مقتضاى ادله عقلى و نقلى نیز همین است. درروایتى آمده است كه: «خداوند هزار هزار عالَم و هزار هزار آدم آفریده است». اما این كه هر عالمى نیز، خدایى داشتهباشد تصوّرى نامعقول و ناشى از آن است كه از آغاز، تصورى غلط درباره خدا صورت پذیرفته و آن گاه توابعغیرمنطقى آن رخ نموده است.

    پس، در آغاز بایستى تعقّل صحیحى از خدا داشت و آن گاه به مرحله دیگر گام نهاد. اساسا عقل بر ضرورت وجودخدایى حكم مى‏كند كه «خدا» باشد و وجود، عین ذات او باشد و هیچ گونه حدى نداشته باشد. در غیر این صورتخدا نخواهد بود.

    خدایى كه دامنه نفوذش، فقط جهان «A» است و عاجز از هرگونه نفوذ در جهان «B» مى‏باشد و... خدا نیست. براىاین كه عاجز است و عاجز نمى‏تواند خدا باشد. به عبارت دیگر: از این «چند خدایى» كه تصوّر شده، اگر یكى براىصدور همه موجودات كافى باشد، پس وجود دیگرى لغو و بیهوده است و اگر كافى نیست، هر دو عاجز و محدودهستند. و عجز و محدودیت و لغویت، با خدایى سازگار نیست.

    آنچه كه تاكنون از جهان مادى شناخته شده، جملگى از یك ارگانیزم و نظام واحد و یكپارچه تبعیت مى‏كنند.بنابراین منشأ آن نیز كلى است و اگر عوالمى، جز آنچه كه شناخته شده موجود باشد - اگر تابع همین سیستم است -در این صورت خالق آن یكى است و صرف احتمال وجود عالمى، با سیستم كاملاً مغایر، نمى‏تواند عقل را بر وجودمنشأیى دگر متقاعد سازد. گذشته از این كه وجود چنین عالمى، نیاز به اثبات دارد.

موضوع جزء دانستن واجب

   ذات واجب الوجود، نمى‏تواند داراى اجزا باشد. براى این كه اگر خدا به آن جزء نیاز دارد، در آن صورت نمى‏تواندواجب‏الوجود باشد و اگر این جزء، لغو و بیهوده است، در این صورت چه انگیزه‏اى براى تصور آن وجود دارد؟ مجددامطالعه منظم و یا خواندن جلد پنجم كتاب «روش رئالیسم» را به شما توصیه مى‏كنیم.

 

نوشته شده توسط محمدرضا بهروز ساعت 11:03 ق.ظ موضوع مطلب :‌ توحید ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()


This Template Designed By Theme.MihanBlog.Com And Davood Jafari