پیغام مدیر : به شما كاربر گرامی سلام عرض می كنم . امیدوارم در این وبلاگ دقایقی خوبی را سپری كنید . برای آگاهی از امكانات این وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه این وبلاگ را مشاهده نمایید .
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :
كل نظرات :
ایجاد صفحه : - ثانیه
پاسخ به پرسش ها و شبهات تربیتی
پاسخ به پرسش ها و شبهات فقهی(۲)
پاسخ به پرسش ها و شبهات حقوق زنان(۲)
پاسخ به پرسش ها و شبهات فقهی(۱)
پاسخ به پرسش ها و شبهات حدیثی(۲)
پاسخ به پرسش ها و شبهات فلسفی(۲)
پاسخ به پرسش ها و شبهات قرآنی(۱)
پاسخ به پرسش ها و شبهات فلسفی(۱)
پاسخ به پرسش ها و شبهات حقوق زنان(۱)
پاسخ به پرسش ها و شبهات حدیثی(۱)
◊ چرا در بحث شهادت شهود شهادت دو زن عادل به اندازة شهادت یك مرد عادل ارزش دارد؟ توضیح دهید
◊ آیهء خمس چیست و چرا یك بار در قرآن آمده است , ولى زكات بیشتر تكرار شده است ؟
◊ آیا با توجه به نظریه تكامل موجودات آفرینش انسان ها از دیدگاه قرآن (آدم و حوا) باطل نمی شود؟
◊ آیا توحید نظری برای رهایی از جهنم كافی است یا باید به مرحله توحید عملی رسید؟
◊ سیر مطالعاتی در زمینه خداشناسی و توحید را بیان کنید؟
◊ ازنظر منطق ریاضی وجود هزاران دنیا و هزاران خالق مستقل ممكن است این ابطال كننده ادله توحید ذاتی است؟
◊ اهمیت توحید از نظر عقلی چیست ؟
◊ چرادر اسلام زنان مانند مردان استقلال اقتصادی ندارند؟
◊ چرا زن نمی تواند مرجع تقلید شود؟
انسان پس از مرگ به عالم وسیعتر و بازتری وارد میشود، كه در آن حدود و قیود ماده نیست. روح آزادتر است و به هر كجا خواست، پرواز میكند. طبق روایات، ارواح خوب و پاكیزه در یك جا (وادی السلام) جمع میشوند و ارواح زشتكاران در مكان دیگری مانند برهوت اجتماع میكنند.
در كتاب كافی نقل شده است كه شخصی به حضرت صادق(ع) گفت: برادرم، در بغداد است و نگرانم كه در همان جا بمیرد. امام فرمود: باك نداشته باش! هر جا كه خواهد بمیرد، چون هیچ مؤمنی در شرق یا در در غرب زمین باقی نمیماند مگر آن كه خداوند روح او را در وادی السلام با ارواح مؤمنان دیگر قرار میدهد.
آن شخص پرسید: وادی السلام كجا است؟
حضرت فرمود: در پشت كوفه(نجف) بدان من اجتماع ارواح را میبینم كه حلقه حلقه نشسته اند و با یكدیگر گفت و گو دارند.(1)
"حبه عرنی" از امام امیرالمؤمنین(ع) پرسید: آیا مردگان با هم تكلم و مؤانست دارند؟ حضرت فرمود: بلی، اگر پرده از جلوی چشمان تو برداشته شود، آنها را میبینی كه حلقه حلقه نشستهاند. آنان روح هایی هستند و هر مؤمنی در هر كجا كه از دنیا برود، روح او به وادی السلام منتقل میشود. وادی السلام بقعهای از بهشت عدن است.(2)
ذره ذره كاندرین ارض و سماست
جنس خود را همچو كاه و كهرباست
نوریان مر نوریان را جاذبند
ناریان مر ناریان را طالبند(3)
در روایت دیگر امیرالمؤمنین(ع) فرمود: "ارواح كافران در وادی برهوت یمن اجتماع میكنند".(4)
پینوشتها:
1 - سید محمد حسین حسینی طهرانی، معادشناسی، ج3، ص 232.
2 - همان، ص 234.
3 - مثنوی، ج6، ص 601، چ میرخانی.
4 - محمد حسین حسینی طهرانی، معادشناسی، ج3، ص 236.
در بسیارى از حقوق و جزا ئیات مرد و زن با هم تفاوت دارند مثلاً اگر مردى مرتد شود با شرایطى حكم او قتل است ولى اگر زنى مرتد شود حكم او قتل نیست یا وظایفى كه بر دوش مرد قرار داده شده بر زن نیست. مكانیسم خلقى زن و مرد با هم متفاوت است. روحیات و اخلاق زن و مرد با هم یك جور نیست. توقعى كه خداوند از زن دارد با توقعى كه از مرد دارد یكى نیست. خداوند زن را براى امرى خلق كرده و مرد را براى هدف دیگرى آفریده است. این دو گرچه از یك جنس ند. امّا هر چند كه از یك جنس باشند، با هم مساوى نیستند.
بحث شهادت و اطلاع رسانى به قاضى ربطى به ماهیت مرد و زن و خلقت آن دو ندارد. در بعضى موارد كه شهادت مربوط به زنان باشد اصلاً شهادت مردان مورد قبول نیست چون مرد در آن موارد نمى تواند شاهد باشد. در وقایع و رخدادهاى كوچه و بازار، مردان بیشتر از زنان دست اندر كار هستند. مردان به خاطر كار و تلاش و به دست آوردن زاد و توشه و گذران زندگى با رخدادها و وقایع اجتماعى بیشتر مأنوس اند و اگر واقعه اى رخ داد، بیشتر و بهتر در معرض اطلاع اند. فرض كنیم در خیابان دو نفر با هم دعوا مى كنند و با چوب و چا قو و سنگ به جان یكدیگر افتاده اند. پس از چند دقیقه مردان اطراف آنان را گرفته و آنان را از یكدیگر جدا مى كنند. این جا اگر قتلى یا جراحتى واقع شد مردان چون شاهد و ناظر بوده اند بهتر مى توان از آنان شهادت را پذیرفت.
در این جور وقایع یا اصلاً زنان حضور ندارند یا اگر حضور داشته باشند خود را كنار مى كشند یا مردان آنان را به عقب مى رانند. از این رو پذیرفتن شهادت مردان و نپذیرفتن شهادت یك زن مسئله طبیعى است و ربطى به نقص یكى و كمال دیگرى ندارد.
از طرفی بر اساس نظر روانشناسان زنان ازروحیه لطیف تربرخوردارند و احساسی تر هستند بنابراین سریعتر مطالبی را قبول می كنند و زودتر تحت تاثیر قرار می گیرند.
· و به تعبیر دیگر «شهادت» در قوانین قضایى اسلام در زمره حقوق قرار ندارد. شهادت حقى نیست، بلكه تكلیف و مسئوولیت است؛ یعنى انسان وظیفه دارد براى این كه حقوق دیگران پایمال نگردد، شهادت بدهد. بدین جهت است كه قرآن كتمان شهادت را حرام اعلام نموده است.(1)
اگر شهادت برخى در دادگاه پذیرفته نمىشود، یا كمتر پذیرفته مى شود، گویاى سهلتر بودن تكلیف و مسئوولیت است، نه تضییع حقوق.
اسلام در برخى امور مردان را از تكلیف شهادت معاف دانسته و آن را در انحصار زنان قرار داده است، امّا در برخى امور زنان را از آن معاف دانسته و آن را در انحصار مردان در آورده و در برخى امور شهادت دو زن را برابر با یك مرد قرار داده است.
همه این قوانین بر پایه حكمت و هماهنگى بین نظام تشریع با نظام تكوینى بنا نهاده شده است.
توضیح:
براى بشر دو نظام وجود دارد: نظام تكوین و تشریع.
نظام تكوینى، یعنى قوانین، وظایف و مسئوولیت هایى كه از سوى خلقت بر آدمى فرمانروایى مىكند و ربطى به حوزه اختیارى بشر ندارد. در این حوزه براى هر یك از دو جنس نرینه و مادینه وظیفه خاص و هماهنگ با امكاناتى كه دارند، در نظر گرفته شده است، به گونهاى كه انكار آن از هیچ فردى پذیرفتنى نیست.
نظام تشریع، یعنى قوانینى كه به حوزه فعالیتهاى اختیارى بشر مربوط است. این نظام اگر برگرفته، منطبق و هماهنگ با نظام تكوینى نباشد، فاقد ارزش است. ارزش و توانمندى نظام تشریع به میزان انطباق آن با ظرفیتهاى وجودى موجود در نظام تكوینى است.
حال مىگوییم: در نظام تكوین بین زن و مرد از چند جهت تفاوتهاى زیادى وجود دارد، بدین شرح:
1- از جهت اعضا و جوارح: دو جنس زن و مرد در تمامى اعضا و جوارح با یكدیگر اختلاف دارند، چه اعضا و جوارحى كه به عضو جنسى و تولید مثل مربوط است و چه غیر آن. رویش مو در بدن زن و مرد، چربى زیر پوست، بافتها، ظرافت و ضخامت پوست، شكل و وزن حجمى استخوانها، مقدار مواد آلى و كانى در استخوانها، درشتى عضلات، زور بازو، شكل هندسى و حجم و وزن مغز، وزن قلب، ضربان نبض، فشار خون، حرارت بدن، میزان و تعداد تنفس در دقیقه، قد، وزن، ارتعاشات صوتى، ترشحات بدن، میزان گلبولهاى سفید و قرمز در خون، گنجایش و حجم ریه، و الگوى رشد جسمانى در آغاز از دو جنس نرینه و مادینه. خلاصه این كه همه چیز در زن و مرد حتى در یك تار مو متفاوت است.(2)
2- از نظر احساسات، عواطف، تمایلات و اخلاق: طبق نظر روانشناسان، محبت، رفتار انفعالى، رفتار عاطفى و حمایت كننده، از ویژگىهاى زنانه است. در برابر این امور، پرخاشگرى، استقلال، رقابت، سلطه و حاكمیت را از ویژگىهاى مردان بر شمردهاند.(3)
نیز گفتهاند: داشتن دلى پر مهر و عاطفه و احساساتى آتشین، جلوه گرى، دلربایى، آرایش گرى، دوستدار پارچه و لباس و طلا و امور زینتى از خصائص زنان است.(4)
زن در تقلید، مدپرستى، تجمّل پرستى، خنده و گریه از مرد پیش قدم است.(5)
زنان به جهت این كه از نیروى احساس و عاطفه بیشترى بهره مندند، از صحنههاى احساسى و عاطفى بیشتر متأثر مىشوند و به هیجان مىآیند.(6)
از تفاوتهاى موجود در نظام خلقت، تفاوتهایى در نظام تشریع پدید مىآید، بدین جهت در برخى از تكالیف و مسئولیتها بین زن و مرد تفاوت هایى وجود دارد كه سؤال مذكور از جمله آنها است. در ظرفیت وجودى زنان دو چیز بیش از مردان است: یكى بُعد عاطفى و دیگرى شرم و حیا و عفت. به نظر روانشناسان فراموشى با میزان احساسات و هیجانات، نیز با میزان شرم و حیا و عفت رابطه مستقیم دارد.
وقتى كه در حوزه تكوینى این ویژگىها وجود دارد، در حوزه تشریع براى محكم كارى (به ویژه در امورى كه مربوط به حقّ النّاس است) مىبایست چارهاى اندیشیده شود، تا حقوق مردم در شهادتها ضایع نگردد. در این جا سه صورت متصوّر است:
1- به جهت غلبه عاطفه، عفت و هیجانات در زنان كه زمینه ساز فراموشى در برخى امور هیجانى است و هم چنین به این جهت كه گفته شده زنان زودتر به حالت اطمینان در یك مسئله دست مىیابند و زود باورند و راحتتر تحت تأثیر قرار مىگیرند، بگوییم شهادت زنان فاقد ارزش است، تا حقوق از طریق شهادت زنان تضییع نگردد.
این سخن ممكن است از جهت دیگر موجب تضییع حقوق دیگران شود و آن جایى است كه شهادت در انحصار زنان باشد.
2- بگوییم شهادت زنان مانند شهادت مردان اعتبار دارد. این سخن موجب مىشود كه به جهت موارد مذكور از اعتبار قضا كاسته شود و به نوعى حقوق مردم تضییع گردد.
3- راه حل معتدل: خداوندى كه انسانها را آفرید و به همه اسرار نهفته آگاه است، فرموده در امورى كه مربوط به حقوق مردم است (حق النّاس، نه حقّ اللَّه) به شهادت زنان ارزش و اعتبار داده شود، لیكن به جهت محكم كارى دو شاهد زن در امورى كه یك شاهد مرد لازم است، یا چهار شاهد زن در امورى كه دو شاهد مرد لازم است، با شرایطى، ارزش و اعتبار دارد. این عین عدل و منطبق با نظام تكوینى است.
پى نوشتها:
1. بقره (2) آیه 283.
2. دكتر سید رضا پاك نژاد، اولین دانشگاه و آخرین پیامبران، ج 19، ص 280 - 293.
3. روانشناسى رشد، ج اوّل، ص 330، از انتشارات سمت.
4. دكتر سید رضا پاك نژاد، همان، ص 281.
5. همان، ص 295.
6. كتاب نقد، ش 12، ص 59
<:P:>
آیهء خمس در سورهء انفال است : <و اعلموا أنّما غنمتم من شىءٍ فأنّ لله خُمسه و للرسول ولِذى القربى والیتامى و المساكین و ابن السبیل
(انفال 8 آیهء 41)
مورد این آیه غنایم جنگى است كه متعلق خمس واقع مى شود, ولى مورد باعث نمى شود دیگر موارد مانندسودكار و گنج و معادن و غیره از غنائم محسوب نشود, بلكه در روایات فراوانى هر استفادهء مالى كه از مؤونه ءسال اضافه بیاید, غنیمت حساب شده و خمس آن واجب است
(وسائل الشیعه , ج د, ص 348 حدیث 5)
امّا زكات به موارد متعددى تعلق مى گیرد, مانند گوسفند و گاو و شتر و غلاّت و خرما و انگور و طلا و نقره .
مردم آن زمان این گونه اشیا را داشتند; از این روى گرفتن زكات براى جبران كمبودهاى اجتماعى تكیهء بیشترى شده است , امّا خمس غنایم جنگى , هنگامى بود كه جنگى رخ مى داد. اگر غنایمى به دست مسلمانان مى رسید, پیامبر یا امیرالمؤمنین یا صحابه ابتدا یک پنجم آن را كنار مى گذاشتند و بقیه را بین مسلمانانى كه در جبهه شركت كرده بودند, تقسیم مى كردند.
موارد دیگر خمس , گنج و غوّاصى و تجارتى بود كه در آمد آن از خرجى سال بیشتر باشد. اما موارد دیگرتعلق خمس یعنى گنج و غوّاصى كه بسیار نادر بود و تجارت ها در آن زمان اضافه تر از خرج نبود و غالباً باكمبودهاى فراوانى همراه بود و اصلاً تجارت آن چنانى نبود و هر خانواده اى با چند عدد مرغ و گوسفند ومقدارى كشاورزى , خود را اداره مى كرد. بنابراین خمس , موردش كم بود, ولى زكات زیاد بود ; از این جهت آیات خمس كمتر از آیات زكات است .
ثانیاً: كلمهء زكات بر صدقات مستحبى بر انفاقات و رسیدن به بیچارگان هم اطلاق مى شود
(سید على اكبر قرشى , قاموس قرآن , ج 3 ص 170)
ثالثاً: حكم الهى و دستور و قانون خدا چه یك بار گفته شود و چه چند بار, در وجوب آن فرقى نیست ونمى توان گفت : خمس را چون یك بار مطرح كرده , پس درجهء وجوبش كمتر از درجهء وجوب زكات است .
رابعاً: اغلب استعمالات كلمهء زكات در قرآن به معناى طهارت و نمو و پاكى نفس آمده و همهء آن ها مربوط به زكات واجب نیست .
از آیة شریفة «واعلموا أنّما غنمتم من شیءٍ فانّ لله خمسه و للرسول ولذى القربى والیتامى و المساكین وابن السبیل»،[1] استفاده مى شود كه خمس به شش قسمت تقسیم مى شود: الله، رسول، خویشاوندان پیامبر(ص)، یتیم هاى فقیر كه سید باشند، مساكین و ابن سبیل (در راه مانده ها) از سادات.
سه قسم اوّل سهم امامت و رهبرى پیامبر(ص) و امامان(ع) است، چون سهم الله نیز مال پیامبر(ص) است. این سه سهم، سهم مقام پیشوایى و زعامت است كه با وجود و حضور آن بزرگواران در اختیار آنان قرار مى گرفت.
در زمان ما كه زمان غیبت حضرت مهدی(ع) است، این سه سهم كه از آنِ حضرت(ع) است به نائب عام ایشان كه مجتهد جامع الشرائط باشد، اختصاص مى یابد. او باید این اموال را در مصارف صحیحى كه مربوط به جامعة اسلامى است هزینه كند. پس سهم امام(ع) كه نیمى از خمس است در ابتدا از آنِ امام(ع) و حقّ امام زمان(ع) است. او نیز سیّد است، ولى نوّاب خاص یا عامّ حضرت لزومى ندارد كه سیّد باشند. حق امامت به آنان منتقل مى شود، گرچه سیّد نباشند.[2]
امّا سه قسم دوم (یتیم ها و مساكین و ابن السبیل) باید از سهم سادات پرداخت شود.
بنابراین كلّ خمس به شش قسم تقسیم مى شود. سه قسم حق امامت است و سه قسم حق فقرا از سادات است.
در باب خمس مى گویند خمس به دو قسم تقسیم مى شود؛ نیمى از آن سهم امام(ع) و نیمى سهم سادات است. در حقیقت تمام خمس مال سادات است ولى نیمى از آن كه سهم امام است به مرجع تقلید كه نائب عام امام است پرداخت مى شود و او در راه نشر مقام امامت و تبلیغ دین از آن استفاده مى كند.
علّت این كه صدقة واجب یعنى زكات مال و زكات فطرة غیر سید بر سید حرام است، روایاتى است كه زكات را چرك دست مردم دانسته و سادات را از گرفتن آن برحذر كرده است تا این كه سادات احترام خود و رسول الله(ص) را حفظ كرده و به عنوان گرفتن زكات سر این زمین و آن زمین به این سرا و آن سرا به گدایى نیافتند. چون بر اساس آیة شریفة «خذ من أموالهم صدقةً تطهرهم و تزكیهم»،[3] (از اموال مردم زكات بگیر تا آنان را پاك گردانی) استفاده مى شود كه زكات دادن موجب پاك شدن اموال مى شود. به سادات گفته شده كه زكات چرك است[4] تا از توجه سادات به زكات جلوگیرى شود، در نتیجه احترام سادات محفوظ بماند.
علت این كه در قرآن زكات بیشتر مطرح شده ولى خمس كمتر مطرخ شده، این است كه متعلق زكات بیشتر است. زكات به نُه چیز كه تمامى آن ها در دست مردم فراوان بوده است و استفاده آن در مصارف هشت گانه و تعمیم بر غیر سادات كه میلیون ها برابر سادات اند مى تواند علّت طرح بیشتر زكات در قرآن باشد.
[1] انفال(8) آیة41.
[2] مستمسك العروه الوثقی، ج 9، ص 567 به بعد.
[3] توبه (9) آیة 103.
[4] مستمسك العروه الوثقی، ج 9، ص 307.
واژه زكات در قرآن دهها بار ولى واژه خمس تنها یك بار آورده است، لیكن باید توجه داشت كه زكات در لغت دو معنا دارد: یكى نمو و رشد و زیادتى، و دیگرى طهارت و پاكى.
این مفهوم در معناى خاص شرعى به كار رفته و آن عبارت است از مالى كه انسان به عنوان وظیفه شرعى با یك سرى شرایط و ضوابط پرداخت مىكند.
همان گونه كه برخى از پژوهشگران اسلامى گفتهاند «زكات» دو معنا دارد، یكى معناى خاص كه در عرف اسلامى به آن زكات گفته مىشود كه در نُه چیز یا بیشتر با نصاب خاص، پرداخت آن فرض ولازم است. دیگر معناى عالم كه شامل تمامى پرداختهاى واجب مالى مانند صدقه، خمس و... مىگردد.
دلیل این سخن نامه پیامبر(ص) به پادشاهان حیره است كه فرمود: بپردازید زكات را از غنیمتها، خمس خدا و رسول و آن چه خداوند از صدقه بر مؤمنان واجب گردانیده است».(1)
با توجه به این سخن گرچه در یك مورد از عنوان خمس سخن به میان آمده است. امّا در موارد دیگر كه عنوان زكات به طور مطلق و عام به كار رفته، این هم به گونهاى وظیفه خمس را بیان داشته است.
پى نوشتها:
1. سید مرتضى عسكرى، معالم المدرستین، ج 2، ص 97.
این كه بگوییم در قرآن و حدیث فقط زكات مطرح شده و از خمس خبرى نیست، صحیح نمىباشد، زیرا این مسئله هم در قرآن بیان شده و هم احادیث فراوان بر واجب بودن خمس دلالت دارد.
قرآن كریم مىفرماید: »واعْلموا أنّما غنمتم مِن شىء فأنّللَّه خمس و للرسول والذى القربى والیتامى والمساكین وابن السبیل إنْ كنتم آمنتم باللَّه؛ بدانید هرگونه غنیمتى به دست آورید، خمس آن براى خدا و براى پیامبر و براى ذى القربى و یتیمان و مسكینان و درماندگان در راه است، اگر به خدا ایمان آوردهاید«.(1)
این آیه كه براى بیان وجوب خمس نازل گردیده، با تأكیداتى همراه است كه كاملاً اهمیت خمس را مىرساند: در احادیث در مورد خمس به تفصیل سخن گفته شده است، كه چند روایت را ذكر مىكنیم:
امام باقر(ع) فرمود: »بر احدى حلال نیست كه در خمس تصرّف كند و چیزى با آن بخرد مگر این كه حق ما را به ما برساند«.(2)
حضرت صادق(ع) فرمود: »من با این كه نیازمند نیستم، از شما درهم (خمس) را مىگیرم، به خاطر آن كه مىخواهم با دریافت خمس، مال شما را پاكیزه گردانم«.(3)
امام باقر(ع) فرمود: »خمس بسیار مهم است. عمل نمىكند به آن مگر كسى كه قلبش با ایمان مورد آزمایش قرار گرفته باشد«.(4)
حضرت صادق(ع) فرمود: »خداوند صدقه (زكات) را بر ما حرام نموده و به جایش خمس را حلال فرموده است«.(5)
پس مسئله خمس به عنوان یك واجب دینى در قرآن و حدیث مطرح شده، آن هم به گونهاى كه كاملاً حكایت از عنایت شرع انور به این واجب الهى مىكند. بلى زكات در قرآن بیشتر مطرح شده و در 32 آیه از زكات نام برده شده، ولى باید توجه داشت كه اوّلاً وجوب زكات فقط در یك آیه آمده:(6) بقیه آیات زكات یا درباره صدقات مستحبى است،(7) یا پرداخت زكات به عنوان صفتى از صفات مؤمنان و مردان خدا ذكر شده،(8) یا در مورد زكات در ادیان گذشته است.(9) در برخى آیات »زكات« به معنى پاكى به كار رفته،(10) نه به معناى زكات واجب؛ بنابراین معناى زكات گسترده بوده و شامل انواع مختلف كمك مالى و غیر مالى، واجب یا مستحب مىشود، در حالى كه معناى خمس یك چیز بیشتر نیست.
ثانیاً ممكن است علت كثرت آیات زكات این باشد كه در زمان نزول قرآن و محیطى كه قرآن نازل گردید، عمده ثروت مردم آن زمان، چیزهایى بود كه زكات در آنها واجب است، مثل جو و گندم و خرما و گاو و گوسفند و شتر. غالباً مردم غیر از اینها چیزى نداشتند تا در قرآن گفته شود.
ثالثاً شاید بتوان گفت كه چون موارد مصرف زكات بیشتر بوده، تأكید بیشترى بر زكات و پرداخت آن شده است. مصرف خمس فقط براى پیامبر و ذوى القرباى بوده و اینان بخششى كوچك از جامعه بودند، ولى مصرف زكات بسیار وسیعتر بود، زیرا تمامى فقرا و مساكین وابن السبیل و فى سبیل اللَّه و غارمین (بدهكارن) مشمول گرفتن زكات مىشدند.
رابعاً: چون مصرف خمس، مخصوص پیامبر و خویشان حضرت بود، كمتر به آن گوشزد شد، تا كسى توهم نكند پیامبر براى خود و خویشان دست و پا زده است، ولى چون زكات براى عموم مردم بود، بسیار در قرآن و روایات نسبت به پرداخت آن تأكید شده است، بنا بر نقل تاریخ، سیره و روش مسلمانان و حاكمان صدر اسلام در گرفتن زكات با اجبار بوده است. پیامبر پنج نفر را از مسجد به خاطر عدم پرداخت زكات اخراج كرد و فرمود: »تا زكات مالتان را پرداخت نكردهاید، در مسجد نماز نخوانید«.(11) بدین جهت زكات از بیت المال مسلمین محسوب مىشود كه مورد مصرف آن مردم فقیر و بدهكار و كارهاى به زمین مانده مربوط به مسلمین مىباشد. البته این مطلب مورد بحث است كه آیا زكات فقط به نُه چیز تعلق مىگیرد یا به كل اموال (اعم از مال التجاره، انواع میوه، محصولات كشاورزى و غیره)؟
اگر به كلّ اموال زكات تعلق بگیرد، بودجه بسیار عظیمى خواهد شد كه صدها برابر خمس خواهد گشت.
پى نوشتها:
1. انفال (8) آیه 41.
2 و 3 و 4. وسائل الشیعه، ج 6، ص 337 و 338 و 350.
5. همان، باب 29، از ابواب مستحققین زكات، حدیث 7.
6. توبه (9) آیه 103.
7. نمل (27) آیه 3؛ روم (30) آیه 39 و... .
8. حج (22) آیه 41؛ لقمان (31) آیه 4؛ نور (24) آیه 37.
9. مریم (19) آیه 31 و 55؛ انبیا (21) آیه 73.
10. كهف (18) آیه 81؛ مریم (19) آیه 13.
11. وسائل الشیعه، ج 9، ص 24.
توحید اعتقاد به یكتایى خداوند عزوجل و نفى شریك براى او در آفرینش و تدبیر و دیگر صفات خاصه پروردگار است.
از نظر عقلى در نظام هستى هر آنچه اثر و كمال وجودى است و اصل وجود داراى درجات و مراتبى است. همچون نور كه قسمى از آن ضعیف است و قسمى دیگر شدید و قوى وجود نیز داراى شدت و ضعف است و این مراتب وجودى به واسطه شدت و ضعف در یك سلسله طولى واقع مىگردند به طورى كه هر چه رو به بالا برویم (منظور ارتقاء وجودى است نه بالا رفتن جسمانى و فیزیكى) وجود قوىتر و شدیدتر و وسیع تر مىگردد و بالعكس هر چه رو به پائین برویم وجود ضعیفتر و سنگتر مىشود. و هر مرتبه از مراتب بالا واجد كمال مراتب پایین است. اما مراتب پائین كمالات مراتب مافوق را دارا نمىباشند. از اینرو همچون حقیقت و مراتب نور كه مثلاً نور با صد درجه قوّت. واجد كمال نوریت درجه 90 مىباشد به علاوه كمالى افزون اما نور درجه 90 داراى همه كمال نوریت درجه صد نمىباشد چون مادون آن رتبه است.
و همین طور تفاوت دو مرتبه نور و اشتراك آن دو به نور است یعنى اختلاف دو منبع نورانى به نور است (در نور با هم اختلاف دارند) و همچنین اشتراك آنها نیز به نور است. در باب حقیقت وجود نیز ماجرا از همین قرار است تفاوت مراتب وجود به خود وجود است یعنىشدت و ضعف وجودى بین آنها تمایز ایجاد كرده. در عین اینكه اشتراك آنها نیز به وجود است.
حال با تبیین این مقدمه یك سر این سلسله طولى وجود منتهى مىگردد به ضعیفترین مراتب وجود كه در مرز عدم و نیستى است. و طرف دیگر این سلسله وجود مطلق و شدید و بى نهایت و بى كرانهاى است كه آن را واجب الوجود یا خداى متعال مىنامیم و چون در رأس سلسله است و این سلسله طولى است كمالات همه موجودات پائینتر را داراست به علاوه كمالاتى كه اختصاص به وجود واجب حضرتش دارد. و این شدت وجود و بى حدّى را وجوب وجود و محدودیت موجودات غیر حق تعالى را امكان مىنامیم.
نتایج این بحث (متناسب با مقدمات) اینست كه اولاً هیچ كمالى در موجودات امكانى نیست كه وجود حق تعالى آن را فاقد باشد.
ثانیا همه كمالات موجودات امكانى برگفته از وجوب واجب حق تعالى است.
ثالثا عدم نهایت و بى كرانگى وجود حضرت حق فرض شریك برایش باقى نمىگذارد و همین است معناى توحید.
اما آثار توحید به نحو اجمال
انسان موحّد در مىیابد كه همه كمالات از آن خداست. و هر كمالى را در وجود خویش مىبیند آن را معلول خداوند و لطف پروردگار مىشمارد جز به درگاه حق به هیچ كس نظر استقلالى نمىنماید. چرا كه همه در وجود و آثار وجودیشان معلول خدایند. همه موجودات امكانى را محتاج و نیازمند مىیابد و فقط حضرت حق را غنى و بى نیاز و همین امر تثبیت ماجراى بندگى است. در مىیابد كه بنده است و باید مولاى حقیقى را بندگى كند و این هدف خلقت است.
اقسام توحید
توحید اقسام فراوانى دارد كه مهمترین آنها عبارتست از توحید خالقى، توحید ربوبى، توحید عبادى. وقتى انسان معتقد شد نظام آفرینش را اللّه آفریده و اوست كه این نظام را مىپروراند فقط در برابر فرمان الله اطاعت مىكند و بس این قسم توحید را در اصطلاح توحید عبادى گویند. در توحید عبادى معبود و آنچه ستایش مىكنیم یكى است. توحید خالقى یعنى خالق و آفریدگار یكى است و توحید ربوبى به معناى یگانگى رب و پروردگار است. موحد كسى است كه در مقام توحید ربوبى معتقد باشد كه تمام جهان امكان آفریده خداى واحد ودر تحت تدبیر و پرورش اوست. رب یكى است (رب یعنى مالك و مدبر و پرورنده. خالق یعنى آفریننده)، (تفسیر سوره ابراهیم، آیه الله جوادى آملى، ص 15).
آثار توحید به نحو تفصیل
خاصیت توحید آن است كه انسان از خداوند بترسد و از احدى غیر از او هراس نداشته باشد انبیاء چنین بودند كه از خدا مىترسیدند و از احدى هراسناك نبودند وارثان انبیاء هم اینچنین هستند. اما آنها كه هم از خدا مىترسند و هم از آبروى خود حساب مىبرند هرگزراهى كوى نبوّت و رسالت نیستند. اگر آبروست چه بهتر كه در راه دین ریخته شود و اگر خون است چه بهتر كه به پاى نهال مذهب ریخته شود. اگر كسى متاع گران قدرى دارد چه بهتر كه نثار دین كند. آنكه مىگوید من از آبرویم مىترسم یعنى این سرمایه را در راه دین صرف نمىكنم. اوهم از خدا مىترسد و هم از خلق خدا. او در ترس ثنوى (مشرك) است و موحد نیست چرا كه بتها بر دو قسم است بت غلیظ و بت لطیف. غلیظترین و ستبرترین بتها همین سنگ و چوبهاى تراشیده شده و لطیفترین بتها هوى و هوسهاى درونى است بت بتكده دل به قدرىظریف و لطیف است كه خود بت تراش و بت فروش و بت پرست هم آنرا نمىشناسند. انسان چه در مورد بت برون و چه در مورد بت درون مشمول نفرین ابراهیم خلیل است كه فرمود: «اف لكم و لما تعبدون من دون الله»؛(انبیاء، آیه 67).
سخن خلیل حق سلام الله علیه تنها درباره بتهاى برونى و ساخته از چوب و سنگ نبود. فرمود اُف بر شما و چیزى كه غیر خداست آن را مىپرستید و این سخن همه انبیاى ابراهیمى است و همچنان زنده است و اگر كسى در ترس و امید اهل توحید باشد یقینا از جهت اعتقاد درونى و بینش دل هم موحد است ابتدا موحدانه جهان و جهان آفرینش را مىشناسد و سپس موحدانه از چیزى مىترسد یا به چیزى دل مىسپارد.
(خَشْیت) وصف موحدان است اما یك وقت انسان از خداى غایب مىترسد و یك وقت از خداى شاهد حاضر. ترس همیشه یكسان نیست خصوصیت آن بینش درونى است كه مایه خصوصیت ترس است ما اگر خدا را غایب بپنداریم و بگوئیم خدایى را كه از اومىترسیم بعدها او را خواهیم دید و در محكمهاش حاضر مىشویم این ترس از غایب است و ترس از غایب آن چنان موثر نیست لكن اگر خدا را حاضر و شاهد و ناظر بدانیم و بدانیم كه در محضر او هستیم و بدانیم فردا داور است و امروز شاهد و بدانیم كه در محكمه عدل خدا گذشته ازشهادت دست و پا فرشتهها، خود خداوند نیز شاهد است بهتر او را عبادت مىكنیم در این حال اگر از او بترسیم این ترس از شاهد است.
امام على(ع) فرمود: «اتّقوا المعاصى فى الخلوات فان الشاهد هو الحاكم ؛ از گناهان پنهانى بترسیر زیرا آن كس كه امروز مىبیند، فردا قاضى و داور خود اوست» (نهجالبلاغه، حكمت رقم 324 - عرفان و حماسه آیه الله جوادى آملى، گفتار سوم، ص 82 - 80).
وصف دیگر موحد
عمل توحیدى آن است كه كار را نه به خودت واگذار كن و نه به غیر خودت كار را تنها از آن خدا بدان و بدان كه تنها او عالم را تدبیر مىكند هیچ نعمتى بالاتر از نعمت توحید نیست و هیچ گناهى هم بدتر از شرك نخواهد بود «ان الشرك لظلم عظیم»؛ (سوره لقمان، آیه 13).
حال آیا رواست كه انسان در تمام حالات هستى در كنار سفره خداى واحد بنشیند و غیر خدا را به عنوان رب مبدأ اثر بداند؟! این شرك، رسوایى در جهان را به دنبال خواهد داشت، (عبادات، آیه الله جوادى آملى، بخش اول، ص59).
مقام توحید:
در این مرحله كه مرحله «لا تجعل مع الله الها آخر»؛ (سوره اسراء، آیه 22)است شخص مىگوید غیر از ذات اقدس خداوند احدى مالك و تملك چیزى نیست «قل اللهم مالك الملك تؤتى الملك من تشاء و تنزع الملك ممنّ تشاء و تعزّ من تشاء و تذلّ من تشاء بیدك الخیر انك على كل شىء قدیر»؛ (سوره آل عمران، آیه 26).
انسان مىیابد كه هر گونه قدرتى ملك خداست او نه تنها مالك سماوات و ارض است مَلِك هم هست و نه تنها مالك انسان است بلكه مالك ملك و سلطنت و نفوذ هم هست و به هر كس كه بخواهد این نفوذ را عطا مىكند و از هر كس كه بخواهد آن را مىگیرد. آنگاه اشیاء و اشخاص در برابر خداوند جنبه مظهریّت مىیابند.
مراحل توحید
توحید دو مرحله دارد در ابتدا توحید یكى گفتن است یعنى مؤمن «لا اله الاّ اللّه» مىگوید و به آن ایمان دارد و غیر الله موجودى را شایسته عبادت نمىداند. اما از این مرحله بالاتر یكى كردن است و آن این است كه بداند جز خدا هیچ موجودى مالك چیزى نیست، (مراحل اخلاق در قرآن، آیه الله جوادى آملى، ص 387 - 385).
خلاصه سخن آنكه اگر توحید در انسان رسوخ یابد در تمام اعتقادات و اعمال او تأثیر مىگذارد لذا انبیاء ابتدا به اصلاح این عقیده اهتمام مىورزیدند و مراتب ایمان شخص به مراتب توحید اوست پس توحید اساس و پایه تمام اعتقادات و اعمال انسان مىباشد.
براى اطلاعات بیشتر مراجعه شود به:
1. بیست گفتار استاد شهید مرتضى مطهرى گفتار هفدهم، جهانبینى توحیدى استاد شهید مرتضى مطهرى - مبدأ و معاد، آیه الله جوادىآملى
2. ولایت در قرآن آیتالله جوادى آملى، ص 119، تأثیر توحید در رفتار انسان.
3. پیام قرآن، ج 2 و 3 (تفسیر موضوعی)، آیت الله مکارم
4. راه خداشناسی، استاد جعفر سبحانی
5. راه شناخت خدا، محمدی ری شهری
در باب خداشناسى بایستى با شیوه و اسلوبى منطقى و منظم حركت كرد وتصورات و تصدیقات را بر پایه های روشنى، بنا نهاد.
برخی از یك سو، مدعى هستند كه استدلالات توحید، بر اساس منطق ریاضى (؟!) بىپایه است و در پى آن، مىگویند كه بر رد توحید هم، دلیلى نیست. این گونه تناقضگویى، از هرمنطقى خارج است؛ زیرا بىپایگى اشعار به ابطال دارد.
گذشته از آن «منطق ریاضى» همان منطق ارسطویى است كه از دو زبان استفاده مىكند: یكى زبان ریاضى و دیگرىزبان طبیعى. در این زمینه بهتر است با اساتید ریاضى - كه با منطق ارسطویى نیز آشنایى دارند - گفت وگو كنید تاصحت مدعا بر شما آشكار گردد.
از طرف دیگر، شما هیچ دلیلى بر بىپایگى استدلالات ذكر شده توحید، ارائه نكردهاید و صرفا به یك ادعاىتوخالى بسنده نمودهاید، كه این روش هرگز در كاوشهاى نظرى قابل قبول نیست.
نكته دیگر آن كه، وجود هزاران جهان، هیچ ایرادى ندارد؛ بلكه مقتضاى ادله عقلى و نقلى نیز همین است. درروایتى آمده است كه: «خداوند هزار هزار عالَم و هزار هزار آدم آفریده است». اما این كه هر عالمى نیز، خدایى داشتهباشد تصوّرى نامعقول و ناشى از آن است كه از آغاز، تصورى غلط درباره خدا صورت پذیرفته و آن گاه توابعغیرمنطقى آن رخ نموده است.
پس، در آغاز بایستى تعقّل صحیحى از خدا داشت و آن گاه به مرحله دیگر گام نهاد. اساسا عقل بر ضرورت وجودخدایى حكم مىكند كه «خدا» باشد و وجود، عین ذات او باشد و هیچ گونه حدى نداشته باشد. در غیر این صورتخدا نخواهد بود.
خدایى كه دامنه نفوذش، فقط جهان «A» است و عاجز از هرگونه نفوذ در جهان «B» مىباشد و... خدا نیست. براىاین كه عاجز است و عاجز نمىتواند خدا باشد. به عبارت دیگر: از این «چند خدایى» كه تصوّر شده، اگر یكى براىصدور همه موجودات كافى باشد، پس وجود دیگرى لغو و بیهوده است و اگر كافى نیست، هر دو عاجز و محدودهستند. و عجز و محدودیت و لغویت، با خدایى سازگار نیست.
آنچه كه تاكنون از جهان مادى شناخته شده، جملگى از یك ارگانیزم و نظام واحد و یكپارچه تبعیت مىكنند.بنابراین منشأ آن نیز كلى است و اگر عوالمى، جز آنچه كه شناخته شده موجود باشد - اگر تابع همین سیستم است -در این صورت خالق آن یكى است و صرف احتمال وجود عالمى، با سیستم كاملاً مغایر، نمىتواند عقل را بر وجودمنشأیى دگر متقاعد سازد. گذشته از این كه وجود چنین عالمى، نیاز به اثبات دارد.
موضوع جزء دانستن واجب
ذات واجب الوجود، نمىتواند داراى اجزا باشد. براى این كه اگر خدا به آن جزء نیاز دارد، در آن صورت نمىتواندواجبالوجود باشد و اگر این جزء، لغو و بیهوده است، در این صورت چه انگیزهاى براى تصور آن وجود دارد؟ مجددامطالعه منظم و یا خواندن جلد پنجم كتاب «روش رئالیسم» را به شما توصیه مىكنیم.
All Rights Reserved 2005-2006 © eteghady.MihanBlog.Com
Best Resolution : 1024 X 768